گل گیسو

درباره من


۱۳۸۸/٦/٢٦
آنها ... نظرات() 

 

"ما و شما"

 ما فرزندان اندوهیم و شما فرزندان شادی.

ما فرزندان اندوهیم

و اندوه، سایه ی خدایی است

که در قلب های زشت نمی آرامد.

 

ما، جان های اندوهگینیم و اندوه

چنان عظیم است که در قلب های کوچک نمی گنجد.

وقتی شما می خندید، ما گریه و فغان می کنیم

و او که تنها یک بار خود را

با اشک هایش غسل داده، تطهیر کند،

جاودانه پاک خواهد ماند.

 

شما فریادمان را نمی شنوید زیرا هیاهوی روز،

گوش هایتان را که با بیهودگی سال های بسته شده

پر کرده است.

اما ما، آوایتان را می شنویم، چون زمزمه ی شب

قلب وجودمان را باز کرده است.

ما می بینیم شما را، که زیر انگشتان تیره ی نور ایستاده اید،

اما شما ما را نمی بینید،

که در تاریکی درخشان نشسته ایم.

 

شما فرزندان لذت و شادی زمینی هستید.

شما، قلب هایتان را در دستان غفلت می نهید

که نوازش دستان غفلت

بسیار نرم و لطیف است.

 

ما گریه می کنیم

و با بیوه زن سرگردان و بدبخت همدردیم،

اما شما، شاد و خندانید

فقط آن هنگام که درخشش طلا را می بینید.

 

ما گریه می کنیم،

لحظه ی جدایی ارواحمان از خدا، اما شما می خندید،

که پیکرهایتان به آسودگی بر زمین می چسبد.

 

شما شهوتی را در آغوش کشیدید،

که طوفانش

روح هزاران کاروان زن را بلعیده

به بدنامی و ننگ کشانده است...اما ما

تنهایی را به آغوش گرفتیم

که در سایه اش، حکایت های هملت و دانته شکل گرفته است.

 

ما، حقارتتان را رحم می کنیم

و شما، متنفرید از بزرگی ما، بین ترحم ما و تنفر شما

زبان، حیران ایستاده است.

ما دوستانه به سویتان آمدیم

و شما دشمنانه حمله ور شدید بر ما.

 

بین دوستی ما و دشمنی شما،

رودی عمیق جاریست

از اشک و خون.

 

ما فرزندان اندوهیم و اندوه

ابر ثروتی است

که دانش و حقیقت بر جهان می بارد.

شما، فرزندان شادی هستید

و بلندای شادیتان

به هر کجا رسد،

به خواست خدا،

در برابر باد گرم ویران شده نابود خواهد شد

چون

چیزی نیست جز ستونی از دودی متزلزل و ضعیف.

                                                                          (جبران خلیل جبران)‌

   

بچه های فلسطین! فردا همه مان دعا می کنیم برای ظهور نجات دهنده اصلی سرزمین

 مقدس تان.

 پی نوشت:نمی دونم چرا احساس کردم باید یه پست برای فلسطین داشته باشم.

 

 

۱۳۸۸/٦/٢٥
از همه چی ... نظرات() 

آه ه ه.این هفته، هفته آخر ماه رمضونه و از هفته دیگه مدارس و دانشگاه ها شروع می شه.البته برای ما که از سه هفته دیگه دانشگاه شروع می شه.نکه ترم آخریم، همچین در شان خودمون نمی بینیم که زودتر از دو هفته درس و مشق رو شروع کنیم.سوسول بازیه.

 

 این ماه رمضون عالی بود.مخصوصا شب های قدرش.هر سه شب رو رفتم خونه خانم جلسه ای.البته زیاد حواسم به برنامه های تو جلسه نبود و تو حال خودم بودم و هر چی غم و غصه بود از دلم ریختم بیرون.انقدر که خانم جلسه ای داشت می گفت مراسم شب بعد خونه خانم فلانی هست و من های های می زدم زیر گریه.جوری که همه دستمال هام تموم شد و وسط دعای جوشن کبیر با دماغ فینو رفتم به صاحب خونه گفتم یالا دستمال بده.بنده خدا یه جعبه دستمال رو داد بهم.گذاشتم جلوم و شروع کردم به بقیه گریه.وای که دلم خیلی تنگ می شه.

 

مهر ماه.داشتم بهش فکر می کردم و توی ذهنم همه ی اتفاقاتی رو که برام روز اول مهر اول دبستانم پیش اومده بود مرور می کردم.هر چند زیاد یادم نیست.یه کم بچه ی خنگی بودم.البته نه از نظر درسی.چون من در تمام طول دوران تحصیل بچه مثبت و شاگرد اول بودم.و کلا از همون اول مادربزرگ به دنیا اومدم.

یادمه...

         - نمی دونستم که مدارس کی شروع می شه(!).سی شهریور که مامانم صدام   کرد تعجب کردم که برای چی صدام کرده.بچه ساده ای بودم دیگه

         - معلم کلاس اولم خانم طوسی بود.قدبلند،لاغر و صورت استخونی.منو خیلی دوست داشت.بچه دوست داشتنی بودم

         - دوست کلاس اولم یه دختره بود که هیچکس باهاش دوست نمی شد و من از سر دلسوزی باهاش دوست شدم.آخه خیلی گریگوری بود و همیشه بوی سیگار می داد.بچه مهربونی بودم.

         - یه باز زنگ اول یادم افتاد لیوانم رو نیاوردم.به خاطر همین مسیر بین مدرسه تا خونه رو مثل چی دویدم و رفتم لیوانم رو برداشتم.بچه منظمی بودم.

 

چه روزهای خوبی بود.ولی با این همه دیگه حوصله ندارم برگردم به اون دوران و دوباره این همه سال زندگی کنم.البته اگه می تونستم مثل حمید گودرزی هی برم و بیام، دوست داشتم.فیلم رو می بینید؟ یه ملت رو منتر خودش کرده.هیچ چی جومونگی خودمون نمی شه

     

 

 

۱۳۸۸/٦/٢٠
لحظه دیدار نزدیک است ... نظرات() 

تقدیم به آقایان محترم برای وقتی که می خواهند بروند پیش معشوقشون زمزمه کنند(تعریف معشوق= یک نفر در کل طول زندگی)

 

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

                                                  م.امید

۱۳۸۸/٦/٢٠
پارتی به نقل از گل گیسو نیوز ... نظرات() 

در مکتب خانه نشسته بودیم و با دگر بچه ها بر سر و کول هم می پریدیم که همی حکیم باشی داخل بشد و بنشست و از هریک مسائله ای بپرسید.به وقت من افروخته بگفت که هان ای گل گیسو بگو ببینم پارتی یعنی چه.ما هم دست و پای گم بکردیم و گلویی صاف کرده و بگفتیم که ای حکیم بزرگ پارتی همان دخیل بیگانه مهمانی ست.
حکیم دگر بار بیافروخت و چند چوبکی بر کف دستمان بزد و همی امر بفرمود به تحقیق.
در همین امر به فرهنگسرای ... رفته و به قسمت مسئول کارهای کامپیوتری برفتم ، که علی هذا مونثی بود پر ناز و سیمایی داشت بس شبیه به مدیر فرهنگسرا. از ایشان همی بخواستم که CD از عکس نمای فرهنگسرا برایمان برایتند که نیاز است.ایشان هم با تمام جاه و جلالشان که پر بیراه هم نبود ، CD را در دستگاه بگذاشته و عکس ها را همی در درایو CD کپی کردند و بی کوبیدن دکمه write these files to CD، سی دی را در بیاورده و تحویل ما بدادند.
همی بخواستم برایشان شرح دهم چگونگی رایت را، که ناگاه یاد اصل تحقیق بیافتادم و هم ان معنی پارتی به یکباره به مخیله ام برفت ودر نیامد تا به حال.خدا پدر بیامرزی نثار حکیم باشی بکردم و برفتم. 

۱۳۸۸/٦/۱۸
از عشق جومونگ حیران و ولم(1) ... نظرات() 

خب به سلامتی قسمت آخر جومونگی هم این جمعه پخش می شه (چه دختر نازی بود) و ملتی رو از عزا در می آره و ملتی رو عزادار می کنه.
ولی ملت عزادار نگران نباشید که خبرها حاکی از آن است که بعد از اتمام سریال جومونگی(که در رده ی اولین و بهترین سریال جهان تا آخرالزمان قرار گرفته) سریال های جدید نسل جومونگی به شرح زیر پخش خواهد شد
امپراتور بادها (پسر جومونگی)
امپراتور رودها(نوه جومونگی)
امپراتور برکه ها(نتیجه جومونگی)
امپراتور کوسه ها(ندیده جومونگی)
امپراتور لجن های دریایی(نبیره جومونگی) {لطفا از نبیره جومونگی ناراحت نشید برای این امپراتوری، چرا که لجن های دریایی خیلی هم مفید هستند و کلی تو صنعت ازشون استفاده می شه}
امپراتور پلانکتون ها دریایی(بچه نبیره جومونگی)

سوال: به بچه نبیره آدمی چه خطاب می کنن؟
جایزه:سفر به کره جنوبی و اقامت در منزل جومونگ به مدت فراوان(آقایان)
        سفر به کره جنوبی و اقامت در منزل سوسانو به مدت فراوان(بانوان)

(١)شعری از همشهری جوان شماره ٢٢۶

 

پی نوشت١:هی تسو، انقدر بهت گفتم بابا دنیا دو روزه مگه تو گوشت رفت.تو دیدی اجاقت کوره، حداقل می رفتی از پرورشگاه یه بچه می آوری بزرگ می کردی تا این جوری از زمین محو نشی.آخه چرا انقده برای یه وجب جا جلیز ویلیز کردی تا آخر سر این جوری دماغت بچسبه زمین و چشمات پر خاک گور شه و بی نسل بشی... بدبخت.حالا عبرت گرفتی.ببین جومونگی چقدر بچه و نوه و نتیجه دورشن تنها نیست.

۱۳۸۸/٦/۱٧
تکرار داستان تکراری من ... نظرات() 

ابرهای فراموشی،چه بی رحمانه بر قلبم سایه انداخته.
ترس تکرار داستان تکراری ام ،قلبم را آشفته می سازد...دوباره نیاز من،دوباره رحمت تو، و بار دیگر این فراموشی گستاخانه ی من.
آه که چه بی دریغ دوستم داری. و هر بار تنها این عشق توست که جام وجودم را از زندگی لبریز می کند. و مهر و بخشش توست که هنگام خستگی ها به یادم می آورد که درهای رحمت تو بر روی همه ی انسان ها باز است.
باز آشفته و دلگیرم. ولی مرا امیدی هست. این شب ها. و تو دست محبتت را بر سر عزاداران یگانه مرد زمینت خواهی کشید.
دوباره نیاز من، دوباره رحمت تو.و ای کاش دیگر فراموشی نباشد.
به راستی که تو الرحمن الراحمینی

۱۳۸۸/٦/۱٦
  ... نظرات() 

گفتمش بی تو چه باید کرد
عکس رخسار ماهش را داد

گفتمش مونس تنهایی من
تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد

۱۳۸۸/٦/۱٦
که چرا نکردم بیشتر مواظب خودم باشم ... نظرات() 

حالم داره از همه چیز به هم می خوره و بیشتر از خودم.که چرا نکردم موقع رد شدن از خیابون بیشتر حواسم رو جمع کنم تا تصادف نکنم و این جوری زمین گیر نشم.می دونی تو خیابون های اینجا(اینجا=ایران) باید زمین و هوا رو هم نگاه کنی علاوه بر چپ و راست.تازه فقط برای رد شدن از خیابون.وگرنه برای زنده موندن اصلا نباید پاتو از خونه بذاری بیرون.
حالم قبل از همه از خودم بهم می خوره که چرا نکردم بیشتر مواظب باشم تا تنها چیزی رو که تو زندگی ام کلی براش زحمت کشیده بودم این جوری از دست بدم.همه چیز من ورزش کردن بود که الان سه ماه ممنوع ورزشم، به خاطر ضربه ای که به پام خورده.و این ممنوع بودن ادامه داره حالا حالا ها.اگه خدا بخواد کونگ فو کارم.
البته یه چیزی بد نشد.اینکه از سر خونه نشینی ، هی وب گردی کردم و آخر سر به اینجا رسیدم که یه وبلاگ برای خودم درست کنم.
کی می دونه زمین خوردن و دوباره بلند شدن چقدر کار سختیه.
حق بدین که حالم از خودم بهم بخوره که چرا نکردم بیشتر...

۱۳۸۸/٦/۱٦
جومونگ در حد تیم ملی برزیل ... نظرات() 

دارم نردبام آسمان رو می بینم که یکدفعه کل خونه می ریزن سرم که بزن اون کانال جومونگ داره.منو می گی عصبانی که بابا این دانشمند و قهرمان ملی کشور خودمونه .اما این دفعه کل خانه متذکر می شون که اگر کانال رو عوض نکنم خودمو عوض می کنن.
هدیه دادن و هدیه گرفتن خیلی خوبه.ولی چه لزومی داره هر هدیه ای هم خوب باشه.و بازم چه لزومی داره که هر هدیه ای رو که مسئولان گلمون از کشور های دیگه می آرن قبول کنیم و در حد تیم ملی برزیل موج ملی راه بیاندازیم.لاقل این ما هستیم که نباید این فیلم ها را قبول کنیم و یا باور کنیم همچین آدم هایی بودن.(از همشون یه داستان یه خطی بیشتر وجود نداره).اصلا چه طوری می شه کشوری که خونه های جمعی داشته(بگیر دیگه) ، افرادی مثل یانگوم داشته باشه که متاسفانه تو فیلم کل طب سنتی را به او نسبت دادند.
کدومتون وقتی می گن طب سنتی یاد یانگوم نمی افتید و یاد حکیمان خودمون چون رازی و بوعلی سینا می افتید؟
این بی قهرمان ملی بودن برای بچه هامون ضرر داره.نداره؟(البته بنده هنوز بچه ندارم)

۱۳۸۸/٦/۱٥
نصیحتی به خانم ها ... نظرات() 

یکی از آشنایان رفته بود پیش یه روانشناس بزرگ و جناب روانشناس چهار تا نصیحت کردن که خیلی به درد خانم ها می خوره
1.قبل از اینکه همسرت تلفن رو قطع کنه تو قطع کن
2.هیچ وقت بهش نگو دوستت دارم
3.از نظر تحصیلات بالاتر از اون باش
4.رقاص خوبی باش
به نظر مفید می آد،این طور نیست؟

۱۳۸۸/٦/۱٥
The clown ... نظرات() 

I've been reading "The ideas of a clown".I think it is the best novel that I've read up to now.It's by Heinrich Boll.
I just want to say about a similarity between the clown(his name is Hans) and me.Hans had the power to realize the people's smell on the phone. and I have the power to realize the people's emotions on the phone.Maybe it is funny.But I'm not joking...متفکرARE YOU LAUGHING AT ME?

۱۳۸۸/٦/۱٤
خانم ... نظرات() 

سلام.داشتم وب گردی می کردم تا برای پروژه دانشگام مطلب در بیارم.یه دفعه به سرم زد یه وبلاگ واسه خودم درست کنم.می خوام توش اگه خدا بخواد خاطرات شخصی مو بنویسم.از بچگی خاطره می نوشتم و الی ماشاالله دفتر خاطره دارم.امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم و با یه وبلاگ جذاب.کمکم کنیدقلب