گل گیسو

درباره من


۱۳۸٩/۳/۱
مرگ و زندگی ... نظرات() 

 

اون روز استاد نبود و ارشد بهمون تمرین می داد.نمی دونم چرا انقدر اون روز خوشحال بود...چون معمولا به خاطر اینکه بچه کوچولوهای کلاس شیطونی نکنن، جدی بود و شوخی نمی کرد....اون روز سر کلاس خیلی بهمون خوش گذشت و بعدشم تو رختکن کلی با هم گفتیم و خندیدیم.ارشد هم مثل من تازه می رفت سر کار و من براش از سوتی های مصاحبه ام می گفتمابله.


چند روز بعد فهمیدم که همون روز...وقتی رفته خونه فهمیده که پدرش سکته کرده و فوت کردهناراحت.باورم نمی شد به همین سادگی تو یه روز معمولی آدم عزیزترینش رو از دست بده...یه روز معمولی که شاد بود...سرحال بود...کلی می خندید.
وقتی پدر بزرگ منم فوت کرد من تو خونه داشتم فیلم هندی می دیدم...صحنه به صحنه اون روز رو یادمه.بدترین روز عمرم.


خدا همه اموات شما و منو بیامرزه.

-------------------------------------------------------------------------------

من که از خرید متنفر بودم...جدیدا عاشقش شدمقلب.هنوز حقوق نگرفته هی می رم مغازه و جنس می خرم و بیانه می ذارم...
چهارشنبه بعد از برگشتن از سر کار باید می رفتم کلاس زبانگریه.تندی حاضر شدم و گلاب به روتون...نرفتم و گفتم بعد از کلاس می رم.ساعت 8 کلاس تموم شد و تا ساعت 10 کل مانتو فروشی ها رو زیر و رو کردم...با اینکه گلاب به روتون...داشتم ولی نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و تو هر مغازه ای نرم.فقط می خواستم قیمت ها رو بپرسم ولی وقتی می رفتم توی مغازه دو سه تایی رو هم پرو می کردم.
در آخر هم یه مانتو با بیانه گرفتم...فعلا که به پیسی خردم و پول ندارم برم بگیرمش.خلاصه سر این مانتو کلیه درد گرفتمآخ.

 

می خوام با اولین حقوقم یه مانتو و یه کفش و یه کیف و یه روسری و یه شلوار بخرم...با یه ذره بدلی جاتبغل.البته فکر نکنم حقوقم به همشون برسه...تازه باید پس انداز هم بکنم برای آیندهخجالت...خونه و ماشین و موبایل...