گل گیسو

درباره من


۱۳۸٩/٤/٩
فرشته های زمینی ... نظرات() 

 

تمام خاطرات بچگی ام پر از مهربونی های پدر بزرگمه...می رفت بالای درخت گردو و برامون گردو می چیند یا می کندمتفکر!


آب میوه مورد علاقه پدربزرگم آب هویج بود...چون هر روز می رفت بازار نزدیک خونشون و از مغازه آب هویج می خرید و همون جا می خورد...شاید هم دوتا می خرید...نمی دونم.


روزی که فوت کرد...من تو خونه داشتم فیلم هندی می دیدم...وقتی دایی ام زنگ زد و رفتیم خونه پدر بزرگم...یه پارچه سفید روش بود...دلم می خواست پارچه رو می زدم کنار و بوسش می کردم...ولی ترسیدم...این اولین مرگی بود که می دیدم.


پدر بزرگم به جمع ما نوه ها می گفت حاج خانم ها...موقع خاک سپاری فقط این صدا تو گوشم بود و من مثل هر دفعه می گفتم جانم بابا جانبغل...البته اون روز فقط توی دلم.


روز مرگ...فقط پرستارش پیشش بود...براش آب هویج گرفت و خورد...و بعد از چند دقیقه دیگه علایم حیاتی نبودند...پرستارش می گفت این راحت ترین مرگی بوده که تا به حال دیده.


پدربزرگم فکر می کرد چون سید ام ،خیلی خوبم...وقتی می رفتم خونه شون موقع ورود ام صلوات می فرستاد و ازم می خواست روی سرش دست بکشم و صلوات بفرستم که حالش خوب بشه...که هیچ وقت هم خوب نشد...و نمی دونم چرا هیچوقت هم از صلوات های من ناامید نمی شد.


هنوز هم هر کس می گه خدا بیامرزه پدر بزرگت رو زیاد خوشم نمی آد...چون می دونم آمرزیده هست...آمرزیده رو که دوبار نمی آمرزند...امروز ٩ تیر سالگرد رفتنشه.


امیدوارم سایه ی بزرگامون از سرمون کم نشه...ان شا الله.