گل گیسوی مورد نظر در دسترس نمی باشد...لطفا بعدا تماس بگیرید

 

اول از همه سلام به دوستان مجازی خودم.و دوم اینکه شرمنده که بهتون سر نمی زنم.
به جون خودم نباشه این نرگس شاهده که چقدر پروژه آخر ترمی ریخته سرمخمیازه به طوری که شب ها خواب می بینم روز ارائه پروژه متروی خراب شده، خراب شده و نمی رسم به ارائهاسترس
----------------------------------------------------------


امروز اولین جلسه ی ترم جدید کلاس زبانم بود.هی خدا خدا می کردم استادش از جماعت ذکور باشه.که خدا رو شکر ذکور هم  شد.عینک
آخه زن ها کسل کننده ان.به درد زبان نمی خورن.
----------------------------------------------------------


جدیدا هی با راننده تاکسی ها دعوام می شه.در ماشین رو محکم می بندم.عادت کردم.ترک عادت هم که می دونید...موجب مرض است.
آخه یه مدت برای اینکه به مذکرهای داخل تاکسی بگم که من خیلی عصبی ام و جان مادرتون جمع بشینید این شیوه رو به کار می بردم که همچین تاثیری هم نداشتخمیازه

ولی حالا که دیگه قصد پیاده سازی این روش رو ندارم بر حسب عادت انجام می دم.
مرض در محکم بستن گرفتم.


به هر حال اگه شما هم دیدید که یه مونث خانمی با عصبانیت در ماشین رو کوبوند، چه هم جنس هستید چه ناجنس...خودتونو جمع و جور کنید.باشد که فراتر از این گیرتان آید.ما که بخیل نیستیم.

 

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد

سلام گل گیسو: امیدوارم پروژت سرانجام خوبی داشته باشه. آپم ( چنین گفت زرتشت:) منتظرم. راستی خانم خانما من یک هفتس که لینکت کردم(گل گیسو). لینکم کن دیگه(دیدگاه) موفق باشی/ خوب استاد زبانتم که مرد همه چیok دیگه. فعلا"/ بازم میام/

فربد ( طراوت)

سلام گل گیسو جان خوبی ؟ امدم دعوتتون کنم به بلاگم آپ کردم خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم بیان منتظرتم به امید سلام دوباره به تو تو رو به خدای مهربونیامون میسپارم [گل]

عبید سروری

اتفاقا دیروز یکی توی تاکسی بود که موقع پاده شدن درو کوبوند. کلی هم با راننده سر کرایه جرو بحث کرد. بعد از پیاده شدن پیش خودم گفتم احتمالا اسمش گل گیسوئه!!![چشمک]

زی زی جوجو

سلام گل گیسو جان، خوبی؟ منم واقعا وقت نمی کنم بیام چون درگیر رسانه ای نو ،یک وبلاگ گروهی جدید شدم. من به رنگین کمان سر می زنم اما بیشتر فعالیتم شده توی رسانه ای نو که آدرسش برات گذاشتم خواستی بهم اونجا سر بزن[بغل]

سیب خاطرات

سلام جالب نوشته بودی ولی اگه 60 سال پیش زندگی میکردی ارزو داشتی که کاش تو زمان آینده بودی ...

نوید

من هم گاهی دلم تنگ می شود برای قدیم برای روزهایی که بی تفاوت نمی گذشتند مردم از کنار هم و هنوز پدر بزرگ شاهنامه می خواند و مادربزرگ قصه می گفت مشکل از ما نیست سنت می تواند در کنار مدرنیته زندگی کند اما اگر خرافه امان دهد اگر سیاه فکران این مردم دوست داشتنی را فریب ندهند و یا بهتر بگویمت نداده بودند می شود در کنار شومینه بر روی مبل استیل هم شب یلدا داشت قصه گفت و با هم بود از اینکه به وبلاگ من سر بزنید خوشحال میشم اگر مایل بودید همدیگر را لینک می کنیم سبز باشید

SAMIIIIIIIII

سلام من خیلی تنهام یه سری به من بزن[گل]